شک ندارم تنها چیزی که باعث می شد این قفس خود ساخته تردید و بی هدفی را بشکنم ، نه دست شستن از گفته های پریشان بود و نه تدارک یک سفر و نه حتی دعوت صمیمانه دوستان برای نوشتن. تنها یک باران شور انگیز پاییزی می توانست چنین کمکی در حقم انجام دهد و این اتفاق سرانجام در شنبه شبی از شبهای غمبار پاییز که به خودم زحمت داده بودم و قهوه ای تلخ تدارک دیده بودم، رخ داد: امان ندادم و نزدیکترین کاغذ و قلمی را که می توانستم ، برداشتم. وه که چقدر این حالت برایم دوست داشتنی است.
در آرامشی بی نظیر، همزمان با موسیقی تکرار ناپذیر و منحصربفرد باران، در حالیکه قهوه غلیظ و تلخم را می نوشیدم به فکر فرو رفتم:
همیشه چیزی هست که آرامش را بر هم بزند. حتی اگر چیزی هم نباشد همینکه زیرلب بگویی: چه آرامش لذتبخشی ! بازی تمام است. در چشم بر هم زدنی هرچه افکار ریز و درشت ناامید کننده است یکجا به ذهنت هجوم می آورند که : نه دوست عزیز! اوضاع آنقدرها هم که تو فکر می کنی آرام نیست.
خوشبختانه کار من حتی به این موضوع هم نمی رسد. صدای زنگ در به ناگاه هارمونی صدای قطرات باران و آرامش دل انگیزش را بر هم می زند. منتظر کسی نیستم. حتما همسایه است. آمده بگوید کلید پارکینگ را فراموش کرده. اصلا به من چه! اما نه! شاید خواهرم باشد. غذایی تدارک دیده و می خواهد مرا هم شریک کند. احساس گرسنگی نمی کنم. تصمیم می گیرم در را باز نکنم.
نه تمام شدنی نیست: با اینکه تلفن همیشه روی پیغام گیر است اما بهر حال می تواند همه چیز را بهم بریزد. این یکی خیلی سمج است. بعد از کلی بد و بیراه، تازه به موبایلم هم زنگ می زند. اگر جواب ندهم، مشکلات بعدی قطعا بزرگتر خواهند بود. لعنت بر این تکنولوژی! هر چقدر بیشتر پیشرفت می کند، محدوده شخصی آدمها را کوچک و کوچکتر می کند. سعی می کنم آرامشم را حفظ کنم.
متوجه می شوم باران قطع شده و قهوه ام سرد! بهتر است به رابطه آرامش و خودخواهی فکر کنم تا چیز دیگری!